ღღبر باد رفته...ღღ
شب است و من تنها روي پله حياط نشسته ام و به آسمان پر ستاره چشم دوخته ام.
نسيم خنکي صورتم را نوازش ميدهد و آرامش خاصي را به دلم هديه ميکند.به چادر سياه شب چشم ميدوزم و سعي ميکنم روي برگه سفيد کاغذ بنويسم هر آنچه را که فکر و ذهنم را مشغول خود کرده است.دلم ميخواهد همه و همه بخوانند داستان عشقم را که تمام شدني نيست.
عشقي که هر روز بر شدت آن افزوده ميشود.دلم ميخواهد بنويسم آنفدر بنويسم که پير اين راه شوم.دلم ميخواهد صدا بزنم با تمام وجود صدا بزنم که بياييد و ببينيد که رسم عاشقي چيست...؟
وفا تا کجاي خانه هاي ما جا دارد و محبت در پيچ و خم کدام کوچه هاي خلوت و تاريک گم شده است.
من ميخواهم از همان عشق حقيقي بنويسم.
(از آبي عشق تا خاکستري جدايي)

|+| نوشته شده توسط m.f در و ساعت 4:55 قبل از ظهر |


