عشق پريد بين بوته ي گلي پنهان شد. ديوانگي فرياد زد دارم
ميام اولين كسي كه پيدا كرد تنبلي بود چون تنبلي
تنبلي اش اومده بود تا جايي پنهان شود و لطافت كه به شاخ
ماه آويزان شده بود . هوس مركز زمين _دروغ ته دريا
_يكي يكي همه رو پيدا كرد غير از عشق. او از يافتن عشق خسته
و نا اميد شده بود . حسادت در گوشش زمزمه
كرد: تو بايد عشق رو پيدا كني او پشت بوته ي گل رز است.
ديوانگي شاخه ي چنگك مانندي را برداشت و با شدت
هيجان زيادي آن را در بوته ي گل رز فرو كرد دوباره و
دوباره تا با صداي ناله اي
متوقف شد.... عشق از پشت
بوته بيرون آمد در حالي كه با دستهايش جلوي صورتش را گرفته
بود و از ميان
انگشتانش خون بيرون مي زد .
شاخه به چشمان عشق فرو رفته بود!!! و نمي توانست جايي را
ببيند. او كور شده
بود!!!
ديوانگي گفت: من چه كردم؟! چگونه مي توانم تو را درمان
كنم؟!
عشق گفت تو نمي تواني مرا درمان كني اما اگر مي خواهي كمك
كني و برايم كاري
كني راهنمايم شو....
و اينگونه شد كه ار آن روز به بعد عشق كور است و ديوانگي
همواره در كنار اوست


