تبليغاتX
ღღبر باد رفته...ღღ

doniayvarooneh

m.f

doniayvarooneh

http://doniayvarooneh.blogfa.com

ღღبر باد رفته...ღღ

ღღبر باد رفته...ღღ

ღღبر باد رفته...ღღ

تقديم به كسي كه با تمام وجود بعد از خداوند يگانه ستايشش ميكنم و دوستش دارم

M . F

ღღبر باد رفته...ღღ

ღღبر باد رفته...ღღ
....این روزا

این روزا عادت همه رفتن و دل شکستنه ، درد تموم عاشقا ، پای کسی نشستنه ، این روزا مشق بچه ها ، یه صفحه آشفتگیه ، گردای روی آینه ها ، فقط غم زندگیه.

این روزا درد عاشقا ، فقط غم ندیدنه ، مشکل بی ستاره ها ، یه کم ستاره چیدنه، این روزا کار گلدونا ، از شبنمی تر شدنه ، آرزوی شقایق ها ، یه شب کبوتر شدنه ، این روزا آسمونمون ، پر از شکسته بالیه ، جای نگاه عاشقت ، باز توی خونه خالیه ، این روزا کار آدما ، دلای پاکو بردنه ، بعدش اونو گرفتن و ، به دیگری سپردنه

بقیش رو تو ادامه مطلب بخون

|+| نوشته شده توسط m.f در و ساعت 7:31 بعد از ظهر |
یادش رفت

من بودم و تو فرشته ای پاکتر از پاکی ها ، من بودم و دستانی به وسعت خورشید و تو با نگاهی به مهربانی آسمان.

من گفتم :میخندم ، تو گفتی : می آیم و فرشته گفت : پیوندتان میدهم.

حالا بعد از سالهای صورتی احساس  من خندیدم و تو آمدی  اما به گمانم فرشته یادش رفت ما  را به هم برساند.

|+| نوشته شده توسط m.f در و ساعت 6:3 بعد از ظهر |
غفلت

ساعت 3 شب بودكه صداي تلفن پسري را از خواب بيدار كرد. پشت خط مادرش بود.
پسر با عصبانيت گفت: چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي؟
مادر گفت:25 سال قبل در همين موقع شب تو مرا از خواب بيدار كردي؟ فقط خواستم بگويم تولدت مبارك.
پسر از اينكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد، صبح سراغ مادرش رفت . وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميزتلفن با شمع نيمه سوخته يافت ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود...
 
|+| نوشته شده توسط m.f در و ساعت 3:23 قبل از ظهر |
حکایت
روزي از روزها پدري از يک خانواده ثروتمند، پسرش را به مناطق روستايي برد تا او دريابد مردم تنگدست چگونه زندگي مي‌کنند. آنان دو روز و دو شب را در مزرعه ي خانواده‌اي بسيار فقير سر کردند و سپس به سوي شهر بازگشتند. در نيمه‌هاي راه پدر از فرزند پرسيد: خب پسرم، به من بگو سفر چگونه گذشت؟
- خيلي خوب بود پدر.
- پسرم آيا ديدي مردم فقير چگونه زندگي مي‌کنند؟
- بله پدر، ديدم...
- بگو ببينم از اين سفر چه آموختي؟
- من ديدم که ما در خانه ي خود يک سگ داريم و آنان چهار سگ داشتند. ما استخري داريم که تا نيمه‌هاي باغمان طول دارد و آنان برکه‌اي دارند که پاياني ندارد، ما فانوسهاي باغمان را از خارج وارد کرده‌ايم، اما فانوسهاي آنان ستارگان آسمانند؛ ايوان ما تا حياط جلوي خانه‌مان ادامه دارد، اما ايوان آنان تا افق گسترده است. ما قطعه زمين کوچکي داريم که در آن زندگي مي‌کنيم، اما آنها کشتزارهايي دارند که انتهاي آنان ديده نمي‌شود؛ ما پيشخدمتهايي داريم که به ما خدمت مي‌کنند، اما آنها خود به ديگران خدمت مي‌کنند؛ ما غذاي مصرفي‌مان را خريداري مي‌کنيم، اما آنها غذايشان را خود توليد مي‌کنند؛ ما در اطراف ملک خود ديوارهايي داريم تا ما را محافظت کنند، اما آنان دوستاني دارند تا آنها را محافظت کنند.
آن پسر همچنان سخن مي‌گفت و پدر سکوت کرده بود و سخني براي گفتن نداشت. پسر سپس افزود:
متشکرم پدر که نشان دادي ما چقدر فقير هستيم!
|+| نوشته شده توسط m.f در و ساعت 0:19 قبل از ظهر |
|+| نوشته شده توسط m.f در و ساعت 3:46 قبل از ظهر |
فراموشم کن
 

از وقتی مرده ام دلتنگی هایم چند برابر شده. یادت هست؟حتی آن روزها که تمام ثانیه هایش رابرای با تو بودن خرج می کردم و آرام و بی صدا می گفتم :

                          «دلتنگم».

و این دلتنگی لعنتی هیچگاه رهایم نکرد تا لحظه مرگ

                           «دوستت دارم »

 این شیرین ترین کلمه ایست که در این مکان عجیب و غریب برایت می نویسم.وقتی تازه زیر خاکی شدم قدیمی ترها تشر می زدن دکه چرا هنوز به آن بالاها فکر می کنی؟ در اینجا اندیشیدن به آن بالاها چندان خوشآیند نیست.هنوز موریانه ها به چشمانم نرسیده اند می دانی ؟

گوشت را بیار....

من نگران قلبم هستم اگر آن را هم بخورند دیگر با کجای وجودم باید دوستت داشته باشم؟ 

شب سوم بعد از مرگم آمدم به خوابت تا همین را بگویم اما جیغ زدی واز خواب پریدی نفهمیدم چرا

تا این حد وحشت کردی و ترسیدی ؟

اما ببین..

به خدا من همان عاشق سابقم

فقط...

فقط...

کمی مٌرده ام!!!!!!!!!!

همین .

|+| نوشته شده توسط m.f در و ساعت 3:39 قبل از ظهر |
درد دلتنگی
 

دوباره دلم گرفته
دوباره آسمان اين دل ابري شده ...
دوباره اين چشمهاي خسته باراني شده ....
دوباره دلم گرفته است و شعر دلتنگي را براي اين دل ميخوانم....
ميخوانم و اشک ميريزم ، آنقدر اشک ميريزم تا اين اشکها تبديل به گريه شوند...
 در گوشه اي ، تنهاي تنها و خسته از اين دنيا ....
دوباره اين دل بهانه ميگيرد و درد دلتنگي را در دلم بيشتر ميکند.....
 خيلي دلم گرفته است ، مثل همان لحظه اي که آسمان ابري مي شود...
 خيلي دلم گرفته است ، مثل همان لحظه اي که پرنده در قفس اسير است و با نگاه
 معصومانه خود به پرنده هايي که در آسمان آزادانه پرواز ميکنند چشم دوخته است...
 دلم گرفته است مثل لحظه تلخ غروب ، مثل لحظه سوختن پروانه ، مثل لحظه شکستن
  يک قلب تنها ...    

|+| نوشته شده توسط m.f در و ساعت 3:21 قبل از ظهر |
منم تنهای عاشق

یه روز بهم گفت: می خوام باهات دوست بشم.آخه میدونی من اینجا خیلی تنهام بهش لبخند زدم و گفتم: آره میدونم. فکر خوبیه . منم خیلی تنهام

 یه روز دیگه بهم گفت: می خوام تا  ابد باهات بمونم. آخه میدونی من اینجا خیلی تنهام بهش لبخند زدم و گفتم: آره میدونم. فکر خوبیه. منم خیلی تنهام...یه روز دیگه بهم گفت:   می خوام برم یه جای دور.جایی که هیچ مزاحمی نباشه.  وقتی همه چیز حل شد تو هم بیا اونجا.آخه میدونی من اینجا خیلی تنهام .....بهش لبخند زدم و گفتم: آره میدونم. فکر خوبیه، منم خیلی تنهام .یه روز تو نامه برام نوشت: من اینجا یه دوست پیدا کردم. آخه میدونی من اینجا خیلی تنهام ......براش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم: آره میدونم.فکر خوبیه. منم خیلی تنهام

یه روز دیگه تو نامه برام نوشت: من قراره با این دوستم تا  ابد زندگی کنم. آخه میدونی من اینجا خیلی تنهام براش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم: آره میدونم .فکر خوبیه،منم خیلی تنهام

حالا دیگه اون تنها نیست و از این بابت خوشحالم و چیزی که

 بیشتر از اون خوشحالم میکنه اینه که هنوز نمیدونه که من

 خیلی خیلی تنهام....

 

|+| نوشته شده توسط m.f در و ساعت 3:19 قبل از ظهر |
خوشبختی

دلم گرفته است ای یار...ای مهربانترین حضور و ای ساده ترین واژه ی من.... دلم همچون تمام شب های افسرده تنگ و غمگین است و نمی دانم که کجا خواهم توانست خوشبختی رادرک کنم...شاید هیچ وقت...شاید همیشه همین شاید....سهم من از تمام عشق همین یک لحظه بود.... همین یک لحظه ی کوتاه و ساده و پرلبخند.... من دلم را به کوچه های نوازش می برم....در زیر سایه ی خاطرات دیروزم.... و در نگاه گرم تو من هی آب می شوم.... وفرو می ریزم به روی اندیشه ای که از فاصله ها میگوید....

 

|+| نوشته شده توسط m.f در و ساعت 2:30 قبل از ظهر |
خواستم زنده بمانم غم دوران نگذاشت

خواستم زنده بمانم غم دوران نگذاشت 

 

                                 خواستم غم مخورم قصه هجران نگذاشت

 

 خواستم دست به هر کـار خلافی بزنـم   

 

                                   آیه خـوف فمـن یعمــل قــرآن نگذاشــت

 

 خواستم صاحب زر گردم و سر نیزه زور     

 

                                 مرگ چنگیز به یاد آمد و میدان نگذاشت

 

خواستم بهر دو نان منت دونان بکشـــم    

 

                               پــاسخ مور به پیــغام سلیمـان نـگذاشــت

 

 خواستم از خم شادی دو سه جامی بزنم 

 

                               یاد آن خسته دل بی سر و سامان نگذاشت

 

خواستم کاخ بسازم که کشد سر به فلک   

    

                          دیــــدن کوخ نشیــنان بیابـــان نگذاشـــت

 

 خواستم سفره شاهانه بچینم به طــــرب     

 

                            یـــاد آن گرسنه سر بــه گریبان نگذاشت

 

 خواســتم شعـــر بگویم که بخنند هــمه         

 

                         ناله بیــوه زن و اشــک یتیمان نــگذاشت

 

نفس میخواست مرا منحرف از راه کند           

 

                         فطرتم بر سر عقل آمد و وجدان نگذاشت

|+| نوشته شده توسط m.f در و ساعت 0:37 قبل از ظهر |

قالب وبلاگ

Free Template Blog

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ