وقتي هنوز پاي بشر به زمين نرسيده بود فضيلت ها و تباهي ها
در همه جا شناور بودند روزي فضيلت ها و تباهي
ها خسته و كسل تر از هميشه دور هم جمع شند و ناگهان ذكاوت
ايستاد و گفت بيائيد يك بازي كنيم مثلا قايم باشك!
همه از اين پيشنهاد شاد شدند و ديوانگي فورا فرياد زد من
چشم ميزارم از اون جايي كه هيچ كس نمي خواست
دنبال ديوانگي بگردد همه قبول كردند ديوانگي جلوي درختي رفت
و چشمايش را بست و مشغول شمردن شد :
يك . دو . سه و.... همه رفتند جايي پنهان شدند. خيانت
داخل انبوهي از زباله ها مخفي شد. هوس به مركز زمين
رفت. اصالت در ميان ابرها پنهان شد. دروغ گفت زير سنگي
پنهان مي شوم اما به ته دريا رفت . طمع در كيسه
اي كه خودش دوخته بود مخفي شد. و ديوانگي مشغول شمردن بود
79_80_ 81 و... همه پنهان شدند غير از
عشق كه همواره مردد بود و نمي توانست جايي پنهان شود و جاي
تعجب هم نيست چون سخت ترين كار بشر
پنهان كردن عشق است.در همين حال ديوانگي مشغول شمردن بود 95_
96_97 و.... هنگامي كه به عدد 100
رسيد.....
ادامه ي مطلب رو برين بخونين



