تبليغاتX
ღღبر باد رفته...ღღ

doniayvarooneh

m.f

doniayvarooneh

http://doniayvarooneh.blogfa.com

ღღبر باد رفته...ღღ

ღღبر باد رفته...ღღ

ღღبر باد رفته...ღღ

تقديم به كسي كه با تمام وجود بعد از خداوند يگانه ستايشش ميكنم و دوستش دارم

M . F

ღღبر باد رفته...ღღ

ღღبر باد رفته...ღღ
آخرین پست.....

به نام سنگ ، به نام سکوت و به نام هرآنچه که مي شکند و خود ناشکستني ست.


به نام سحر، به نام سرور و به نام هرآنچه که افسانه شد و هنوز گمان بر واقعيتش داريم.


به نام گل ، به نام گلوله و به نام هر آنچه که نفوذ مي کند و سرانجام متلاشي مي سازد.


به نام من ، به نام مردگان و به نام هرآنکه به آرامش رسيد


 و قرين فراموشي شد...

 این وب تقديم به آنان که اسير بازي تقديرند و گله و شکايتي ندارند.
آنان که در راه عشق از راست قامتانند.
آنان که زماني نااميد نا اميدند  و زماني به آينده اميدوارند.
به پاکباختگان،ناچارگان،دلمردگان عشق،دلباختگان،شوريدگان،فاتحان و بردباران و به همه آنان که قلبشان به ياد عشق در سينه مي تپد......
و تقديم به همه آنان که در عشقشان وفادار بودند و آن را باور دارند.
و تقديم به تنها کسي که دوستش دارم و عزيزترين کسم در اين دنياست
ღღ.F.ღღ

 

و آري ديگر سکوت ميکنم تا به خاک سپردن آخرين خاکسترهاي آرزوي بر باد رفته ام آبرومندانه باشد.

 

 

 

|+| نوشته شده توسط m.f در و ساعت 11:23 بعد از ظهر |

شب است و من تنها روي پله حياط نشسته ام و به آسمان پر ستاره چشم دوخته ام.
نسيم خنکي صورتم را نوازش ميدهد و آرامش خاصي را به دلم هديه ميکند.به چادر سياه شب چشم ميدوزم و سعي ميکنم روي برگه سفيد کاغذ بنويسم هر آنچه را که فکر و ذهنم را مشغول خود کرده است.دلم ميخواهد همه و همه بخوانند داستان عشقم را که تمام شدني نيست.
عشقي که هر روز بر شدت آن افزوده ميشود.دلم ميخواهد بنويسم آنفدر بنويسم که پير اين راه شوم.دلم ميخواهد صدا بزنم با تمام وجود صدا بزنم که بياييد و ببينيد که رسم عاشقي چيست...؟
وفا تا کجاي خانه هاي ما جا دارد  و محبت در پيچ و خم کدام کوچه هاي خلوت و تاريک گم شده است.
من ميخواهم از همان عشق حقيقي بنويسم.
(از آبي عشق تا خاکستري جدايي)

 


|+| نوشته شده توسط m.f در و ساعت 4:55 قبل از ظهر |
انتظار


منتظر هستم.زيرا ميدانم که تو به سوي من باز خواهي گشت.
با همه قدرتم اين انتظار تلخ را تحمل خواهم کرد.زيرا ميدانم اگر جسم تو هم مراجعت نکند قلب و روحت به سوي من به سوي عشق ابدي و جاودانش خواهد شتافت.
قلبي که در آن خاطره ها و خوشي ها و نگاه هاي مهربانت براي ابد مدفون است و با هر ضربان خود آنها نيز به حرکت در مي آيند.
منتظر هستم در هر بهار و تابستان.در هر گوشه و هر کنار انتظار ميکشم تا آن کساني که عاقبت دل خود را از تو پس خواهند گرفت کم کم از تو دور شوند و گرد و غبار خاطرات آنها از خاطرت رود و به ياد من و گذشته اي که با هم داشتيم بيفتي.
به ياد عهد ها و پيمانهايي که با هم داشتيم به ياد شبهايي که با نور مهتاب در ميان قايق ، صداي ضربان قلب من و تو با صداي پاروهايمان يکي ميگشت و من و تو به آينده اي اميدوار پارو مي زديم.
انتظار ميکشم و آنها که لبخند پيروز مندا نه اي از اين جدايي ها بر لب  مي آورم و ميگويم من هنوز منتظرم زيرا روح و جسم او متعلق به من است.
من هنوز منتظرم زيرا چشمان او به جز ديدگان من فرد ديگري را نمي بينند.
منتظرم چون حتي مرگ هم نميتواند او را از من جدا کند.زيرا هنوز قلبهاي ما با خاطرات گذشته همچنان با يک آهنگ مي تپد.

|+| نوشته شده توسط m.f در و ساعت 4:26 قبل از ظهر |
....این روزا

این روزا عادت همه رفتن و دل شکستنه ، درد تموم عاشقا ، پای کسی نشستنه ، این روزا مشق بچه ها ، یه صفحه آشفتگیه ، گردای روی آینه ها ، فقط غم زندگیه.

این روزا درد عاشقا ، فقط غم ندیدنه ، مشکل بی ستاره ها ، یه کم ستاره چیدنه، این روزا کار گلدونا ، از شبنمی تر شدنه ، آرزوی شقایق ها ، یه شب کبوتر شدنه ، این روزا آسمونمون ، پر از شکسته بالیه ، جای نگاه عاشقت ، باز توی خونه خالیه ، این روزا کار آدما ، دلای پاکو بردنه ، بعدش اونو گرفتن و ، به دیگری سپردنه

بقیش رو تو ادامه مطلب بخون

|+| نوشته شده توسط m.f در و ساعت 7:31 بعد از ظهر |
یادش رفت

من بودم و تو فرشته ای پاکتر از پاکی ها ، من بودم و دستانی به وسعت خورشید و تو با نگاهی به مهربانی آسمان.

من گفتم :میخندم ، تو گفتی : می آیم و فرشته گفت : پیوندتان میدهم.

حالا بعد از سالهای صورتی احساس  من خندیدم و تو آمدی  اما به گمانم فرشته یادش رفت ما  را به هم برساند.

|+| نوشته شده توسط m.f در و ساعت 6:3 بعد از ظهر |
غفلت

ساعت 3 شب بودكه صداي تلفن پسري را از خواب بيدار كرد. پشت خط مادرش بود.
پسر با عصبانيت گفت: چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي؟
مادر گفت:25 سال قبل در همين موقع شب تو مرا از خواب بيدار كردي؟ فقط خواستم بگويم تولدت مبارك.
پسر از اينكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد، صبح سراغ مادرش رفت . وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميزتلفن با شمع نيمه سوخته يافت ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود...
 
|+| نوشته شده توسط m.f در و ساعت 3:23 قبل از ظهر |
حکایت
روزي از روزها پدري از يک خانواده ثروتمند، پسرش را به مناطق روستايي برد تا او دريابد مردم تنگدست چگونه زندگي مي‌کنند. آنان دو روز و دو شب را در مزرعه ي خانواده‌اي بسيار فقير سر کردند و سپس به سوي شهر بازگشتند. در نيمه‌هاي راه پدر از فرزند پرسيد: خب پسرم، به من بگو سفر چگونه گذشت؟
- خيلي خوب بود پدر.
- پسرم آيا ديدي مردم فقير چگونه زندگي مي‌کنند؟
- بله پدر، ديدم...
- بگو ببينم از اين سفر چه آموختي؟
- من ديدم که ما در خانه ي خود يک سگ داريم و آنان چهار سگ داشتند. ما استخري داريم که تا نيمه‌هاي باغمان طول دارد و آنان برکه‌اي دارند که پاياني ندارد، ما فانوسهاي باغمان را از خارج وارد کرده‌ايم، اما فانوسهاي آنان ستارگان آسمانند؛ ايوان ما تا حياط جلوي خانه‌مان ادامه دارد، اما ايوان آنان تا افق گسترده است. ما قطعه زمين کوچکي داريم که در آن زندگي مي‌کنيم، اما آنها کشتزارهايي دارند که انتهاي آنان ديده نمي‌شود؛ ما پيشخدمتهايي داريم که به ما خدمت مي‌کنند، اما آنها خود به ديگران خدمت مي‌کنند؛ ما غذاي مصرفي‌مان را خريداري مي‌کنيم، اما آنها غذايشان را خود توليد مي‌کنند؛ ما در اطراف ملک خود ديوارهايي داريم تا ما را محافظت کنند، اما آنان دوستاني دارند تا آنها را محافظت کنند.
آن پسر همچنان سخن مي‌گفت و پدر سکوت کرده بود و سخني براي گفتن نداشت. پسر سپس افزود:
متشکرم پدر که نشان دادي ما چقدر فقير هستيم!
|+| نوشته شده توسط m.f در و ساعت 0:19 قبل از ظهر |
|+| نوشته شده توسط m.f در و ساعت 3:46 قبل از ظهر |
فراموشم کن
 

از وقتی مرده ام دلتنگی هایم چند برابر شده. یادت هست؟حتی آن روزها که تمام ثانیه هایش رابرای با تو بودن خرج می کردم و آرام و بی صدا می گفتم :

                          «دلتنگم».

و این دلتنگی لعنتی هیچگاه رهایم نکرد تا لحظه مرگ

                           «دوستت دارم »

 این شیرین ترین کلمه ایست که در این مکان عجیب و غریب برایت می نویسم.وقتی تازه زیر خاکی شدم قدیمی ترها تشر می زدن دکه چرا هنوز به آن بالاها فکر می کنی؟ در اینجا اندیشیدن به آن بالاها چندان خوشآیند نیست.هنوز موریانه ها به چشمانم نرسیده اند می دانی ؟

گوشت را بیار....

من نگران قلبم هستم اگر آن را هم بخورند دیگر با کجای وجودم باید دوستت داشته باشم؟ 

شب سوم بعد از مرگم آمدم به خوابت تا همین را بگویم اما جیغ زدی واز خواب پریدی نفهمیدم چرا

تا این حد وحشت کردی و ترسیدی ؟

اما ببین..

به خدا من همان عاشق سابقم

فقط...

فقط...

کمی مٌرده ام!!!!!!!!!!

همین .

|+| نوشته شده توسط m.f در و ساعت 3:39 قبل از ظهر |
درد دلتنگی
 

دوباره دلم گرفته
دوباره آسمان اين دل ابري شده ...
دوباره اين چشمهاي خسته باراني شده ....
دوباره دلم گرفته است و شعر دلتنگي را براي اين دل ميخوانم....
ميخوانم و اشک ميريزم ، آنقدر اشک ميريزم تا اين اشکها تبديل به گريه شوند...
 در گوشه اي ، تنهاي تنها و خسته از اين دنيا ....
دوباره اين دل بهانه ميگيرد و درد دلتنگي را در دلم بيشتر ميکند.....
 خيلي دلم گرفته است ، مثل همان لحظه اي که آسمان ابري مي شود...
 خيلي دلم گرفته است ، مثل همان لحظه اي که پرنده در قفس اسير است و با نگاه
 معصومانه خود به پرنده هايي که در آسمان آزادانه پرواز ميکنند چشم دوخته است...
 دلم گرفته است مثل لحظه تلخ غروب ، مثل لحظه سوختن پروانه ، مثل لحظه شکستن
  يک قلب تنها ...    

|+| نوشته شده توسط m.f در و ساعت 3:21 قبل از ظهر |
منم تنهای عاشق

یه روز بهم گفت: می خوام باهات دوست بشم.آخه میدونی من اینجا خیلی تنهام بهش لبخند زدم و گفتم: آره میدونم. فکر خوبیه . منم خیلی تنهام

 یه روز دیگه بهم گفت: می خوام تا  ابد باهات بمونم. آخه میدونی من اینجا خیلی تنهام بهش لبخند زدم و گفتم: آره میدونم. فکر خوبیه. منم خیلی تنهام...یه روز دیگه بهم گفت:   می خوام برم یه جای دور.جایی که هیچ مزاحمی نباشه.  وقتی همه چیز حل شد تو هم بیا اونجا.آخه میدونی من اینجا خیلی تنهام .....بهش لبخند زدم و گفتم: آره میدونم. فکر خوبیه، منم خیلی تنهام .یه روز تو نامه برام نوشت: من اینجا یه دوست پیدا کردم. آخه میدونی من اینجا خیلی تنهام ......براش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم: آره میدونم.فکر خوبیه. منم خیلی تنهام

یه روز دیگه تو نامه برام نوشت: من قراره با این دوستم تا  ابد زندگی کنم. آخه میدونی من اینجا خیلی تنهام براش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم: آره میدونم .فکر خوبیه،منم خیلی تنهام

حالا دیگه اون تنها نیست و از این بابت خوشحالم و چیزی که

 بیشتر از اون خوشحالم میکنه اینه که هنوز نمیدونه که من

 خیلی خیلی تنهام....

 

|+| نوشته شده توسط m.f در و ساعت 3:19 قبل از ظهر |
خوشبختی

دلم گرفته است ای یار...ای مهربانترین حضور و ای ساده ترین واژه ی من.... دلم همچون تمام شب های افسرده تنگ و غمگین است و نمی دانم که کجا خواهم توانست خوشبختی رادرک کنم...شاید هیچ وقت...شاید همیشه همین شاید....سهم من از تمام عشق همین یک لحظه بود.... همین یک لحظه ی کوتاه و ساده و پرلبخند.... من دلم را به کوچه های نوازش می برم....در زیر سایه ی خاطرات دیروزم.... و در نگاه گرم تو من هی آب می شوم.... وفرو می ریزم به روی اندیشه ای که از فاصله ها میگوید....

 

|+| نوشته شده توسط m.f در و ساعت 2:30 قبل از ظهر |
خواستم زنده بمانم غم دوران نگذاشت

خواستم زنده بمانم غم دوران نگذاشت 

 

                                 خواستم غم مخورم قصه هجران نگذاشت

 

 خواستم دست به هر کـار خلافی بزنـم   

 

                                   آیه خـوف فمـن یعمــل قــرآن نگذاشــت

 

 خواستم صاحب زر گردم و سر نیزه زور     

 

                                 مرگ چنگیز به یاد آمد و میدان نگذاشت

 

خواستم بهر دو نان منت دونان بکشـــم    

 

                               پــاسخ مور به پیــغام سلیمـان نـگذاشــت

 

 خواستم از خم شادی دو سه جامی بزنم 

 

                               یاد آن خسته دل بی سر و سامان نگذاشت

 

خواستم کاخ بسازم که کشد سر به فلک   

    

                          دیــــدن کوخ نشیــنان بیابـــان نگذاشـــت

 

 خواستم سفره شاهانه بچینم به طــــرب     

 

                            یـــاد آن گرسنه سر بــه گریبان نگذاشت

 

 خواســتم شعـــر بگویم که بخنند هــمه         

 

                         ناله بیــوه زن و اشــک یتیمان نــگذاشت

 

نفس میخواست مرا منحرف از راه کند           

 

                         فطرتم بر سر عقل آمد و وجدان نگذاشت

|+| نوشته شده توسط m.f در و ساعت 0:37 قبل از ظهر |
جزیره بی احساس..

 

در روزگاران دور جزیره ای بود که در ان همه احساسات زندگی میکردند؛از جمله ترس،شادی،غم،ثروت و...روزی به احساسات خبر دادند که جزیره در حال غرق شدن است.همه تصمیصم گرفتند جزیره را ترک کنند جز عشق.عشق تصمیم گرفت که تا اخرین لحظات غرق شدن جزیره باقی بماند.

چند روزی گذشت و جزیره هر روز بیشتر در آب فرو میرفت.تا اینکه عشق هم تصمیم گرفت هر چه سریعتر جزیره را ترک کند.نگاهی به اطرافش کرد و ثروت را دید که با قایق زیبایش از آنجا دور میشود.فریاد زد و از ثروت کمک خواست.ثروت گفت قایق من پر از طلا و جواهر است دیگر جای برای تو نیست.عشق همانطور که به دوروبرش نگاه میکرد از غرور خواست که او را همراه خودش ببرد.غرور گفت تو خیس شده ای و قایق مرا کثیف خواهی کرد.

عشق با گریه از شادی کمک خواست اما شادی آنقدر در هیاهوی خود غرق بود که صدای عشق را نشنید.از غم کمک خواست اما غم گفت که من خیلی ناراحتم دلم میخواهد تنها باشم.عشق نا امیدانه به اطرافش مینگریست که ناگهان صدایی او را به خود اورد که میگفت:من تو ا همراهی می کنم و با من بیا.عشق از شادمانی فریاد کشید و همراه احساس نا شناخته شد.اما انقدر خوشحال بود که فراموش کرد اسم احساس ناشناس را بپرسد.

وقتی که به خشکی رسیدند،احساس ناجی بی هیچ کلمه ای راه خود را گرفت و رفت.عشق سراسیمه به سراغ علم رفت و از او پرسید که تو میدانی چه کسی مرا نجات داد.علم گفت زمان.عشق متحیرانه از علم پرسید چرا هیچ کس به من کمک نکرد جز زمان؟!علم لبخندی زد و گفت:«چون تنها  زمان است که عظمت عشق را در میابد

|+| نوشته شده توسط m.f در و ساعت 5:9 قبل از ظهر |

گاه گاهي

در سكوت كلماتم كه پر از فرياد بودن توست،

مي توان شعرهايي شنيد

از جنس اشك.

هر چند ثانيه ها تمام مي شوند؛

اما قدم گاهِ نگاه من همان ثانيه هايي ست

كه هميشه در گذرند.

نگاهي كه خشكيده مي رقصد !

در ازدهام هزاران سؤال بي پاسخ،

در هجوم سخت ترين كلمات،

و در فراواني رساترين فريادهاي بي صدا

من همچنان مي نگرم. بي آنكه لب از لب بگشايم.

و نگاه لرزانم

نگران به افق نبودن توست.

 

 

|+| نوشته شده توسط m.f در و ساعت 4:58 قبل از ظهر |
نامه ای به خدااااا..
سلام خدا جونم

خودت بهتر  میدونی میخوام از چی حرف بزنم ...

ولی بقیه چی اونا که نمیدونن پس باید بگم همشو..

خدا جون دوتا سوال داشتم ازت

چرا عشق رو آفریدی؟؟؟؟هااااااا

چرا آدما رو آفریدی؟؟؟

خوب آدما رو افریدی که با هم زندگی کنن درسته؟؟؟

حالا دو نفر پیدا شدن و میخوان با هم زندگی کنن ولی از  طریق عشق ...

یعنی عاشق هم دیگه شدن //واسه هم میمیرن//

پس چرا؟؟ این همه بدبختی باید بکشن ها؟؟؟

چرا باید از اینو اون حرف بشنون هاااا؟؟

مگه عاشق شدن جرمه ؟؟اگه جرمه چرا عشق رو آفریدی

اگه زندگی کردن جرمه چرا ؟؟؟آدما رو آفریدی

تو عمرم تاحالا این همه درد نکشیدم خودت بهتر میدونی

حالا هم یه خواهشی ازت دارم

یا منو از صحنه روزگار........

یا بهم کمک کن تا بهش برسم... 

چون اگه بهش نرسم دیگه زندگی برام رنگی نداره

¤-¤-¤-«(¯`·.»خدایا من عشقمو دوست دارم«.·´¯)»-¤-¤-¤

|+| نوشته شده توسط m.f در و ساعت 4:55 قبل از ظهر |

  

آدمک آخر دنياست ، بخند

 آدمک مرگ همين جاست ، بخند

   

   آن خدايي که بزرگش خواندي

 

      به خدا مثل تو تنهاست ، بخند

 

      دستخطي که تو را عاشق کرد

 

      شوخي کاغذي ماست ، بخند

 

      فکر کن درد تو ارزشمند است

 

      فکر کن گريه چه زيباست ، بخند

 

      صبح فردا به شبت نيست که نيست

 

      تازه انگار که فرداست ، بخند

 

      راستي آنچه به يادت داديم

       پر زدن نيست که درجاست ، بخند

 

      آدمک نغمه ي آغاز نخوان

 

      به خدا آخر دنياست ، بخند

|+| نوشته شده توسط m.f در و ساعت 10:31 بعد از ظهر |
عشق يعني؟؟؟؟

من / عشق

پاك                  يعني

سرزمين                      لحظه

يعني                                 بيداد

عشق                                    من

باختن                                                          عشق

جان                                                                        يعني

زندگي                                                                             ليلي و

قمار                                                                                مجنون

در                              عشق يعني ...            شدن

ساختن                                                                                  عشق

دل                                                                                      يعني

كلبه                                                                           وامق و

يعني                                                                      عذرا

عشق                                                              شدن

من                                     عشق

فرداي                                يعني

كودك                          مسجد

يعني               الاقصي

عشق /  من

 

عشق                                           آميختن                                            افروختن

يعني                                  به هم          عشق                                  سوختن

چشمهاي                        يكجا                    يعني                          كردن

پر ز                   و غم                            دردهاي                گريه

خون/ درد                                                    بيشمار

 

عشق                                     من

يعني 

 

|+| نوشته شده توسط m.f در و ساعت 11:44 بعد از ظهر |
ببين كه چگونه لبهاي ساكتم در شهوت بوسيدن لبهاي معصوم تو سكوت كرده اند ، شاخه گل سرخي به روي چشمانت ميگذارم و با چشماني بسته براي اولين بار تو را ميبوسم ، آن هنگام كه هر دو در شهوت تن غرق بوديم ديدي كه خداوند ميخنديد ، خداوند خوشحال شده بود ، خداوند خوشحال شده بود . پس بيا نترسيم و تا ابد لبهايمان را به هم گره بزنيم تا ابد   . اي تنها منجي من ، مرا تنها مگذار ، اگر آسمان شوي برايت زمين خواهم شد تا به رويم بباري ، براي چشمان معصومت نگاه خواهم شد و براي گوشهايت صدا ، براي نفسهايت گلو خواهم شد و در رگهايت از خون خود خواهم دميد ، و پس از مرگت نيز براي جسد ت كفن خواهم شد ، مرا تنها مگذار ، مرا تنها مگذار  .  روزي كه خداوند تو را مي آفريد از او زمان مرگت را پرسيدم ! ميداني چرا ؟ براي اينكه پيش از تو بميرم و هيچ گاه مرگت را نبينم . ميخواهم تا هميشه برايم زنده باشي تا هميشه  .  تو ديگر تنها نيستي ، خانه اي خواهم ساخت برايت ، از استخوانهايم برايش ستون و از پوستم برايش سقفي ، قلبم را با برق شكاف ميان سينه هايت ميشكافم واز گرمي خون رگهايم براي شبهاي تاريك تنهاييت آتشي مي افروزم و تا هميشه در كنارت ميسوزم تا هميشه  . . . و در عوض فقط از تو ميخواهم گونه هاي خيسم را پاك كني  .
|+| نوشته شده توسط m.f در و ساعت 10:44 بعد از ظهر |

 

من هنوز چیزی نگفتم که تو طاقتت تموم شد

باقی شو بگم میبینی گریه هات کلی حروم شد

من که آسمون نبودم اما عشق تو یه ماهه سرزنش نکن دلم رو به خدا اون بی گناهه

باز که ابری شد نگاهت بغضتم واسم عزیزه اما اشکاتو نگه دار نذا این جوری بریزه

حال من خیلی عجیبه دوس دارم پیشم بشینی

من نگاهت بکنم تا تو چشام عشقو ببینی

بد جوری دیوونتم من فکر نکن این اعتراضه همیشه نبودن تو کرده این دلو کلافه

می دونم فرقی نداره واست عاشق بودن من می دونم واست یکی شد بودن و نبودن من

اولش گفتم یه حسه یا یه اعتراض ساده اما بعد دیدم یه عشقه آخه اندازش زیاده

بیا و مثل گذشته جز به من به همه شک کن من بدون تو میمیرم بیا و بهم کمک کن

|+| نوشته شده توسط m.f در و ساعت 2:40 قبل از ظهر |
چیه دلم گرفتی واسه چی داری گریه می کنی؟

چیه دلم گرفتی واسه چی داری گریه می کنی؟

چیه دلم شکستی واسه کی داری گریه میکنی؟

چیه دلم غریبی چی دیدی داری گریه میکنی؟

میگی گذاشته رفته" اونی که مثل نفست بود.

میگی دلتو شکسته" اونی که همه کس تو بود.

میگی دیدی نموندش" پای همه حرفهایی که زده بود.

دل من می دونم داری دیوونه میشی اما باز بی خیالش

دل من می دونم داری ویرونه میشی اما باز بی خیالش

بابا بی خیالش

|+| نوشته شده توسط m.f در و ساعت 2:22 قبل از ظهر |
گاهی برای بودن .....

زندگي،يك لبخند،يك احساس

در نگاهي روشن

ازفراسوي افق،تا ته آينه هاست

زندگي

باصداقت،باشوق

با تپشهاي دو نبض عاشق

همدل و همراه است

زندگي بركه اي از شاديهاست

كه چنان معني زيباي شفق،بي همتاست

ودر اين بركه نور ،ماهي قرمز عشق

باسرشت باران ،هم بازي،هم پيماست

 

|+| نوشته شده توسط m.f در و ساعت 2:11 قبل از ظهر |

 

هيچکس نمي تونه به دلش ياد بده که نشکنه ...! ولي حداقل مي تونه يادش بده که وقتي شکست لبه تيزش دست اوني رو که شکستتش نبره

 

|+| نوشته شده توسط m.f در و ساعت 1:35 قبل از ظهر |
 

تا حالا این حس رو تجربه کردی... 

دیدی که چه حس قشنگیه... 

تا حالا دلت خواسته که همیشه و همه جا در کنار یکی  

باشی... 

تا حالا دلت خواسته به کسی بگی دوستت دارم... 

تا حالا دلت خواسته خودت رو برای کسی فدا کنی... 

تا حالا شبها  وقتی همه خوابن  تو خلوت خودت   

به خاطر وجود کسی گریه کردي... 

تا حالا خدا را به خاطر خلقت کسی ستایش کردی... 

آره!! ؟؟؟ 

به این میگن عشق...!!! 

حس قشنگیه! نه؟

|+| نوشته شده توسط m.f در و ساعت 11:20 بعد از ظهر |
دوستت دارم..

I love you I love you I love you I love you I love you I love you I love you I love you I love you

I love you I love you I love you I love you I love you I love you I love you I love you I love you

I love you I love you I love you I love you I love you I love you I love you I love you I love you

I love you I love you I love you I love you I love you I love you I love you I love you I love you

I love you I love you I love you I love you I love you I love you I love you I love you I love you

I love you I love you I love you I love you I love you I love you I love you I love you I love you

I love you I love you I love you I love you I love you I love you I love you I love you I love you

I love you I love you I love you I love you I love you I love you I love you I love you I love you

I love you I love you I love you I love you I love you I love you I love you I love you I love you

I love you I love you I love you I love you I love you I love you I love you I love you I love you

I love you I love you I love you I love you I love you I love you I love you I love you I love you

I love you I love you I love you I love you I love you I love you I love you I love you I love you

I love you I love you I love you I love you I love you I love you I love you I love you I love you

I love you I love you I love you I love you I love you I love you I love you I love you I love you

I love you I love you I love you I love you I love you I love you I love you I love you I love you

I love you I love you I love you I love you I love you I love you I love you I love you I love you

I love you I love you I love you I love you I love you I love you I love you I love you I love you

I love you I love you I love you I love you I love you I love you I love you I love you I love you

I love you I love you I love you I love you I love you I love you I love you I love you I love you

I love you I love you I love you I love you I love you I love you I love you I love you I love you

I love you I love you I love you I love you I love you I love you I love you I love you I love you

I love you I love you I love you I love you I love you I love you I love you I love you I love you

|+| نوشته شده توسط m.f در و ساعت 6:48 قبل از ظهر |
چاره عشق؟؟؟؟...
روزی از پی کاری گذرم به بیابانی افتاد. به سنگی رسیدم و نوشته ای را روی آن دیدم . متن نوشته این بود:

            <<اگر کسی عاشق شود چه باید بکند؟>>

در زیر سوال نوشتم:

             ((باید صبر کند تا خواست خدا چه باشد.))

بر حسب اتفاق بار دیگر گذرم به آن بیابان افتاد و سنگ را دیدم. در زیر نوشته باز سوال شده بود:

            <<اگر طاقت صبر نباشد چه باید کرد؟>>

در جواب نوشتم:

            ((باید سر روی سنگ گذاشت و مرد.))

بعد از مدتی دوباره خاطر آن سنگ از ذهنم گذر کرد. به سراغ آن بیابان رفتم و سنگ را دیدم که جوانی به آن تکیه کرده و به یک خواب طولانی و ابدی فرو رفته است.

 

|+| نوشته شده توسط m.f در و ساعت 6:38 قبل از ظهر |

وقتي هنوز پاي بشر به زمين نرسيده بود فضيلت ها و تباهي ها

 

 در همه جا شناور بودند روزي فضيلت ها و تباهي

 

 

 ها خسته و كسل تر از هميشه دور هم جمع شند و ناگهان ذكاوت

 

 ايستاد و گفت بيائيد يك بازي كنيم مثلا قايم باشك!

 

 

همه از اين پيشنهاد شاد شدند و ديوانگي فورا فرياد زد من

 

چشم ميزارم از اون جايي كه هيچ كس نمي خواست

 

 

دنبال ديوانگي بگردد همه قبول كردند ديوانگي جلوي درختي رفت

 

 و چشمايش را بست و مشغول شمردن شد :

 

 

 يك . دو . سه و.... همه رفتند جايي پنهان شدند. خيانت

 

داخل انبوهي از زباله ها مخفي شد. هوس به مركز زمين

 

 

 

رفت. اصالت در ميان ابرها پنهان شد. دروغ گفت زير سنگي

 

پنهان مي شوم اما به ته دريا رفت . طمع در كيسه

 

 

اي كه خودش دوخته بود مخفي شد. و ديوانگي مشغول شمردن بود

 

79_80_  81 و... همه پنهان شدند غير از

 

 

عشق كه همواره مردد بود و نمي توانست جايي پنهان شود و جاي

 

 تعجب هم نيست چون سخت ترين كار بشر

 

 

پنهان كردن عشق است.در همين حال ديوانگي مشغول شمردن بود 95_

 

96_97 و.... هنگامي كه به عدد 100

 

 

رسيد.....

 

 

 ادامه ي مطلب رو برين بخونين

 

|+| نوشته شده توسط m.f در و ساعت 10:12 بعد از ظهر |
بر باد رفته...

                                                                    

                                                                                                                                                  

|+| نوشته شده توسط m.f در و ساعت 7:13 بعد از ظهر |

قالب وبلاگ

Free Template Blog

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ